تو از خودم بی خود ترم کردی زمانی که....

می خواستم "من" باشم، آن فارغ از "آنی" که...

آنم شود، جانم شود،آنقدر که حتی -

می شد تصور کرد او را در مکانی که....

می خواستم...می باختم....حتی خودم را هم

به دست های داغ او، مثل زنانی که...!

بیخود شدم ، بی خود شدم ، دیگر نمی گنجید

روحم در این بند و ببند پادگانی که...

هر روز من یک اتفاق تازه ام انگار

مانند ابرم ، ابر توی آسمانی که-

یک روز می خواهد بنوشاند عطش ها را

یک روز دیگر بخل می ورزد به نانی که....

از دست تو دلگیرم و دلگیری از دستم

همیشه می گفتم که تف بر میزبانی که....

غیر از خودش از هر چه دارد مایه بگذارد!

جز از خودش ، جز از نگاه مهربانی که..

/ 0 نظر / 9 بازدید