یک روز ابری در زمستان....

آسمان با نم نم بارونش پوست شهر را نوازش می کرد.با هر قطره از وجودش هزاران هزار ناگفته را به مردم ثابت می کرد نا گفته های که بارها گفته شده بود...

ولی..... ولی همگان به ظاهر کر و کور شده بودند!!!

نا گفته ها که می گفت: این زمین و مردمانش برای ستایش خداوند آفریده شده هند...

نا گفته ها می گفتند:این سرزمین ِ سرزمین آزمون و مردم خفتگان در صحنه امتحان هستند.

ابر با آب کردن وجودش سعی در بیداری این خفتگان با دیدگان باز را داشت.

ابر به فرمان خداوند خود را آب کرد تا شاید خفتگان بیدار شوند و بدانندو باور کنند که روزی این امتحان به پایان می رسد هرانکه سختی این دوران به جان خرد و به پاکی خواند خداوند هستی را ِ به آسانی رسد به آنجای که صحنه قدردانی تحمل سختی های این دوران است....